آنزمان ها ...

 

آنزمانها ...
با صفای دگری بود جهان در ذهنم
سبز ، آبی و سپید
خط خطی های ، در دایره ی های روشن
لحظه آمیزه ی از رنگ تراوتها بود
وقتی میخندیدم
گل لبخند به لبهای پدر میرویید
دل مادر باغی از عاطفه بود
من نمیدیدم
ولی ،
گلبن احساسش
با دوچشم نگران
در پی ام ، در همه جا رویان بود
نگهم عادت داشت ،
لحظه ی از پلکانِ حسی بالا برود
که تماشای غروب...
و تماشای جهان از پسِ این پنجره زیبا بیند
روحِ زیبایی بمن وسعت و اندازه نداشت
گاهی هم میرفتم آنقدر ،
غرق دنیای عروسک بازی
من نمیدانستم
غم چی است ،
درد چی است
آن زمانها
گدی گک هایم هم غصه نمیدانستند
و دل کودک منهم ،
سبک بال ترین پروانه ی این دنیا بود
آه ...
زود بگذشت زمان
لیک ،
طعمِ شیرین بجا مانده ی آن دوران را
می چشم تا به هنوز

انجیلا پگاهی
18.07.2013
/ 0 نظر / 19 بازدید