زبانِ لال شد ، چشمانی هم پر اشک...

 

زبانِ لال شد ،
چشمان ِ هم پراشک
دوباره گریه ها راه ِنفس بسته
نمی بینی؟! ...
در ین کشتارگاه جهل و نادانی
به چه جرمی؟!
که هی ،...
انسانیت را سر برند و ...
بر سر دارِ مصیبت عشق آویزند
تو می بینی؟!
در این شبهای تاریکی
ز چشم سربی شب باز برق شیطنت تابد
زمینِ قتلگاه ،
از لکه های خون سرخ بیگناهان ،
تا به عرش ات حرفها دارد..
نمی بینی؟!...


ا.پگاهی
/ 1 نظر / 11 بازدید
رحمت

انجیلا جان پگاهی سعدت نصیب شد که یک انادازه نوشته هایت را بخوانم،زیبا و دلنشین بود و بدلم چنگ زد. کاش نویسنده و اذیب میبودم تا عواطف و احسسا سم را در قالب شعر بیان میکردم.. ؛( زمین قتلگاه از لکه های سرخ خون بیگناهان...تا به عرشت حرف ها دادد ..نمی بینی،عرض ارادت کردم.. سایه ات مستدام و اطرافت گلستان باشد