از قاب دیده های تو من دور می شوم

از قابِ دیده های تو من دور می شوم
بر هـــــــجرتم بلاخـــره مجبــور می شوم

رفتم ز خیر عشق گذشتم به جان تو
کآخر ز دستِ این همه غم چور می شوم

من دور آن قدر ز تو یک شهر فاصله
در لای چادرِ شبی مستور می شوم

آنسوی خوابهای زمستانی خودم
بر قتل یاد و خاطره مامور می شوم

با لاشه ی محبت خود روی شانه هام
گم از نگاه ِ سنگِ تو مغرور می شوم

 


ا.پگاهی

 

/ 0 نظر / 40 بازدید