با یک نگه بیا و صدایم بزن عزیز!

 

با یک نگه بیـــا و صـدایـــــــــم بــــــــزن عزیز
ای آشــــنا به هیچ دلم را ز غـــــــم مریـــــز

هـــــــم آفـــتاب باش منی ســـایه را و ...هم
با دست خوب خویش ســـرم نــور بیـــز بیـــز

در پشت این دریــــچه نمــــانم بـــه انتــــظار
وا کن در و تو پرده هـــــــجران دران تیـــــــز

معـــتاد حرفـــهای قشـــــنگی بـــــــکن مرا
معـــتاد حـــــرفهای شیرین و شراره خــــیز

آن بازوان پــر تپشـــت را به من ببــــــخش
تا خــــویش را بتو سپرم باز بی گــــــــــریز

شعری اگر دوباره نوشـــــــــــتم بیا بخوان
از لابـــــلای دفتـــــرم اینجا کنـــار ِمــــــــیز


انجیلا پگاهی


فرانکفورت
23.11.2011

/ 1 نظر / 14 بازدید
چوب کا

منتظر حضور گرمتون هستم........ صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است!!! می روم ... بغض خواهی‌ کرد . اشک‌ها خواهی‌ ریخت غصه‌ها خواهی‌ خورد نفرینم خواهی‌ کرد ! دوست ترم خواهی‌ داشت یک شب فراموشم میکنی‌ فردایش به یادت خواهم آمد عاشق تر خواهی‌ شد امید خواهی‌ داشت ... چشم به راه خواهی‌ بود و یک روز یک روزِ خیلی‌ بد رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد . ناامید خواهی شد و من برایت چیزی خواهم شد مثلِ یک خاطر ه ی دور تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور و من در تمام این مدت غصه‌ها خواهم خورد اشک‌ها خواهم ریخت خودم را نفرین خواهم کرد ! تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست نخواهی فهمید درکم نخواهی کرد صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است http://choobka.blogfa.com/