دود، آتش ....

 

گاهی فکر هایم از پریشانی های دوران پر اضطراب ما رهایی نمی یابد...

دود ، آتش،
دود ،آتش
بار بار آتش گرفتنها و سوختنها
روی سقفِ آرزو ها
راکت و بمبِ هواپیما
محشر است اینجا
خانه ها ویران
کوچه ها در سایه ی بهت فراموشی
آرزو پر پر به روی خاک ،
وحشت از لبخند تلخِ انتحاریها
لحظه ها آبستن مرگ است ، در این جا
مرگ دارد چنگل خونین
چهره ی خونین
باز میبینم
لکه های خون بر دیوار
قامت پوسیده ی انسان روی دار
چشمهای در توقف گاه ِ دیدنها
ضجه های درد ،
کوه کوه تذویر روییده به چشم ما
خط خطِ تاریخ در یک مرزِ قلابی
گوشه ی تاریک ، ناپیدایی تقدیر
دشنه ها عریان
قلبها خونین
نعره ها وحشت ...
آیتی جاریست با تذویر ها بر لب
شب ، همیشه شب ، این شبها...
روح پاکی را بیآلوده
دکه یی تا می فروشد روح
میخرد شیطان
آه چه ، ارزان ، روح آدم را
آدمکهای که از نام خدا و دین
به زعم خود ، خدمت میکنند
مشکل اینجا است
مشکل اینجا است
آری، این روال درد ، ...
سرگذشت روزگار ماست

ا. پگاهی
23/07.2013
/ 0 نظر / 13 بازدید