آمدم باز به آیینه ز تو گفتم و ...


آمـــــــدم باز به آیینه ز تو گفتـــم و رفتـــــــم
بغضِ لب- بسته تهِ دامنش از درد شـکستم
گریه کردم گریه کردم آنـــــــــقدر گریه که آخر
پیشِ آیینه همان رشته ی دیرینه گســـستم
خــــــــلوتِ باز گزیدم ، پیـــــله کـــردم در خود
اینـــچنین دیده ز دریای تماشــای تو بـــستم

انجیلا پگاهی
06.07.2013
/ 1 نظر / 10 بازدید
jasmina

افسوس من با تمام خاطره هایم از خون که جز حماسه خونین نمی سرود و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی زیست در انتهای فرصت خود ایستاده ام.